تک بستر تنهائی عشق

زندگی قصه ی تلخیست که از آغازش××بس که آزرده شدم چشم به پایان دارم

شب آفتاب ندارد

http://parsapit.persiangig.com/15252_fSdqyOZ0.jpg

تو را چه می رسد ای آفتاب پاک اندیش
تو را چه وسوسه از عشق باز می دارد ؟
کدام فتنه بی رحم
عمیق ذهن تو را تیره می کند از وهم ؟
شب آفتاب ندارد
و زندگانی من بی تو
چو جاودانه شبی
جاودانه تاریک است
تو در صبوری من
اشتیاق کشتن خویش
و انهدام وجود مرا نمی بینی
منم که طرح مودت به رنج بی پایان
و شط جاری اندوه بسته ام اما
تو را چه وسوسه از عشق باز می دارد ؟
تو را چه می رسد ای آفتاب پاک اندیش؟
ز من چگونه گریزی
تو و گریز از خویش ؟
به سوی عشق بیا
وارهان دل از تشویش


«حمید مصدق»


 

نوشته شده توسط دوست در چهارشنبه یازدهم دی 1392 ساعت 20:43


کالسکه چی

ناز شصتت مثل توفانا میری کالسکه چی

اگه امشب بگمت حالم خرابه واسه چی

قولت قوله به کسی چیزی نگی کالسکه چی

این تویی بهت میگم جونم کبابه واسه چی

تا بحال عاشق شدی عاشق چشمون کسی

هی به دنبالش بری اما به گردش نرسی

این که خوبه یه موقه پیش اومده خوابت نیاد

بزنی بیرون بری شب بشه مهتابت نیاد

بده من کالسکه چی کالسکه رو من برونم

واسه من که عاشقم کالسکه روندن چیزی نیست

اون که بار غم دنیارو به دوشش میکشه

واسه اون کالسکه با گرده کشوندن چیزی نیست


 

نوشته شده توسط دوست در پنجشنبه چهارم آبان 1391 ساعت 12:59


محبوب من

7qf5eg4e8go6lyzpmm.jpg

محبوب من چشمات به من میگن

                      روز جدایی خیلی نزدیکه

                         میری نمیدونی که دور از تو

                دنیام چقد غمگین و تاریکه

دنیای من تاریکو غمگینه

                      بار جدایی خیلی سنگینه

                          هر کس که از حالم خبر داره

                از شونه هام این بارو برداره


 

نوشته شده توسط دوست در یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389 ساعت 20:19


از عشق نشاني نيست

يادت اي دوست بخير

بهترينم خوبي؟

خبري نيست ز تو؟

دل من مي خواهد

كه بداني بي تو

 كه دلم اندازه دنيا تنگ است

مي سپارم همه زندگيت را به خدا

خود را به كه بسپارم ؟

وقتي كه دلم تنگ است

پيدا نكنم همدل

دل ها همه از سنگ است

گويا كه در اين والي

از عشق نشاني نيست

گر هست يكي عاشق

آلوده به صد رنگ است!


 

نوشته شده توسط دوست در شنبه بیست و یکم اسفند 1389 ساعت 20:31


تنهای تنها

 

تو تنها باش و من تنهای تنها
 که دارم وقت تنهایی سخن ها

نگاه عاشقم تا آسمانهاست
مرا تا عرش اعلا نردبان هاست

نماز خلوتم را صد قنوت است
کلام شعر تنهایی سکوت است


 

نوشته شده توسط دوست در دوشنبه نهم اسفند 1389 ساعت 20:9


زندگی میگذرد...

سال ها دل غرق آتش بود و خاکستر نداشت

بازکردم این صدف را بارها گوهر نداشت

از تهیدستی قناعت پیشه کردم سال ها

زندگی جز شرمساری مایه ای دیگر نداشت

هرکجا رفتم به استقبالم آمد بی کسی

عشق در سودای خود چیزی از این بهتر نداشت

بارها گفتی ولی از ابتدای عاشقی

قصه سرگشتگی‌هایت مگر آخر نداشت

سالها بر دوش حسرتها کشیدم بار عشق

هیچ دستی این امانت را ز دوشم برنداشت

کاش می آمد و می دیدم که از خود رفته ام

آنکه عاشق بودنم را یک نفس باور نداشت

آسمان یک پرده از تقدیر را اجرا نکرد

گویی از روز ازل این صحنه بازیگر نداشت

ناله ما تا به اوج کبریا پرواز کرد

گرچه این مرغ قفس پرورده بال و پر نداشت . . .


 

نوشته شده توسط دوست در شنبه یازدهم دی 1389 ساعت 18:46


مه

ای برده دلم را تو بدین شکل و شمایل

پروای کست نیست جهانی به تو مایل

هر روز چو حسنت ز دگر روز فزون است

مه را نتوان کرد به روی تو مقابل


 

نوشته شده توسط دوست در شنبه چهارم دی 1389 ساعت 1:16


مولانا

زاهد بودم ترانه گویم کردی
سر فتنه بزم و باده جویم کردی

سجاده نشین با وقاری بودم
بازیچه کودکان کویم کردی

ما را زهوای خویش دف زن کردی
صد دریا را ز خویش کف زن کردی

من پیر فنا بودم جوانم کردی
من مرده بودم ز زندگانم کردی


 

نوشته شده توسط دوست در یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389 ساعت 17:50


مریم حیدرزاده

دیگر ملالی نیست

جز نداشتنت٬ نخواستنت٬ راندنت٬ باختنت٬ رفتنت٬ نماندنت٬

با او و هزاران اوی دیگر بودنت٬

بدون مکث پاسخ منفی دادنت.

و عشقی نیست جز عشق به چشمان ناز تا ابد روشنت.

این را برایت نوشته بودم. باز هم مینویسم:

« هر ستاره شبی است که از تو دورم٬ آسمان چه پر ستاره است.»


 

نوشته شده توسط دوست در جمعه بیست و ششم آذر 1389 ساعت 17:9


حیران

ساقیا از بوسه لعل لبت سرشارم امشب      شهد کامت را بنازم

مست کن از چشم مست خویش دیگر بارم امشب      دور جامت را بنازم

سحر و افسون، هر چه داری ساز کن در کارم امشب      طبع رامت را بنازم

 در هوای خال گیسوی تو شد دل یارم امشب      مرغ بامت را بنازم

ای پری روی کمند انداز دامت را بنازم

ساغری برگیر و از خمخانه اسرار هستی      می بدست آشنا ده

وز دل نا پختگان بزدای نقش خود پرستی      جان آنان را جلا ده

بر بطی بردار و بنوازش دمی با چیره دستی      بزم رندان را صفا ده

زان بهشتی طلعت دولت سرای عشق و مستی      مژده وصلی به ما ده

مرحبا ای نازنین ساقی، مرامت را بنازم

حسن تعبیر تو را لطف کلامت را بنازم

من که حیرانم نمی دانم کدامت را بنازم


 

نوشته شده توسط دوست در دوشنبه یکم آذر 1389 ساعت 19:18


جان غم گرفته

 
به خدا کز غم عشقت نگریزم نگریزم
وگر از من طلبی جان نستیزم نستیزم
قدحی دارم بر کف به خدا تا تو نیایی
هله تا روز قیامت نا بنوشم نه بریزم
سحرم روی چو ماهت شب من زلف سیاهت
به خدا بی‌رخ و زلفت نه بخسبم نه بخیزم
ز جلال تو جلیلم ز دلال تو دلیلم
که من از نسل خلیلم که در این آتش تیزم
بده آن آب ز کوزه که نه عشقی است دو روزه
چو نماز است و چو روزه غم تو واجب و ملزم


 

نوشته شده توسط دوست در سه شنبه چهارم آبان 1389 ساعت 1:8


کاش...

کاش روياهايمان روزي حقيقت مي شدند

تنگناي سينه ها دشت محبت مي شدند

سادگي مهر و صفا قانون انسان بودن است

کاش قانونهايمان يک دم رعايت مي شدند

اشکهاي همدلي از روي مکر است و فريب

کاش روزي چشم هامان با صداقت مي شدند

گاهي از غم مي شود ويران دلم

کاشکي دلها همه مردانه قسمت ميشدند


 

نوشته شده توسط دوست در سه شنبه ششم مهر 1389 ساعت 23:1


عمق تنهایی من

مار از پونه، من از مار بدم میآید

یعنی از عالم بیدار بدم میآید

هم ازین هرزه علفهای چمن بیزارم

هم از هم صحبتی خار بدم میآید

دوست دارم به ملاقات سپیدار روم

ولی از مرد تبردار بدم میآید

ای صبا بگذرو از من به مرد تبردار بگو

که ازین کار تو بسیار بدم میآید

دوست دارم بنویسم بزنم بر در باغ

که من از اینهمه دیوار بدم میآید

آه ای گرمی دستان زمستانی من

دارد از کوچه و بازار بدم میآید

عمق تنهایی احساس مرا دریابید

دارد از اینهمه انکار بدم میآید

لحظه ها مثل ردیف غزلم تکراریست

دارد از اینهمه تکرار بدم میآید


 

نوشته شده توسط دوست در چهارشنبه هفدهم شهریور 1389 ساعت 1:37


چشم من و انجیر _ حسین پناهی

دیوونه کیه ؟

عاقل کیه ؟

جوونور کامل کیه ؟

واسطه نیار ، به عزتت خمارم

حوصله هیچ کسی رو ندارم .

کفر نمیگم ، سوال دارم

یک تریلی محال دارم !

تازه داره حالیم می شه چیکارم

میچرخم و میچرخونم ، سیارم

تازه دیدم حرف حسابت منم

طلای نابت منم

تازه دیدم که دل دارم ، بستمش

راه دیدم نرفته بود ، رفتمش

جوونه نشکفته رو ٬ رستمش

ویروس که بود حالیش نبود ، هستمش.

جواب زنده بودنم مرگ نبود !

جون شما بود ؟

مردن من مردن یک برگ نبود !

تو رو به خدا بود ؟

اون همه افسانه و افسون ولش ؟!!

این دل پر خون ولش ؟!!

دلهره گم کردن گدار مارون ولش ؟!!

تماشای پرنده ها بالای کارون ولش ؟!!

خیابونا ، سوت زدنا ، شپ شپ بارون ولش ؟!

دیوونه کیه ؟

عاقل کیه ؟

جوونور کامل کیه ؟

گفتی بیا زندگی خیلی زیباست ! دویدم

چشم فرستادی برام تا ببینم ! که دیدم

پرسیدم این آتش بازی تو آسمون معناش چیه ؟

کنار این جوب روون نعناش چیه ؟

این همه راز

این همه رمز

این همه سر و اسرار معماست ؟

آوردی حیرونم کنی که چی بشه ؟ نه والله !

مات و پریشونم کنی که چی بشه ؟ نه بالله !

پریشونت نبودم ؟

من

حیرونت نبودم ؟!

تازه داشتم می فهمیدم که فهم من چقدر کمه !

اتم تو دنیای خودش حریف صد تا رستمه !

گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه !

انجیر میخواد دنیا بیاد ، آهن و فسفرش کمه !

چشمای من آهن زنجیر شدن !

حلقه ای از حلقه زنجیر شدن !

عمو زنجیر باف زنجیرتو بنازم

چشم من و انجیر تو بنازم !

دیوونه کیه ؟

عاقل کیه ؟

جوونور کامل کیه ؟


 

نوشته شده توسط دوست در جمعه بیست و دوم مرداد 1389 ساعت 12:43


شاملو

سکوت آب میتواند خشکی باشد

و فریاد عطش!

سکوت گندم میتواند

گرسنگی باشد و غریو پیروزمند قحط!

همچنانکه سکوت آفتاب، ظلمات است.

اما سکوت آدمی فقدان جهان و خداست...

غریو را تصویر کن!


 

نوشته شده توسط دوست در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 ساعت 1:14


خون ما

بس بود هر چه رنج ما

شد گنج بهر دیگران

بس بود هر چه خون ما

شد رنگ روی دیگران

زحمت بسوی ما همه

رحمت بسوی دیگران

ذلت بکوی ما همه

عزت بکوی دیگران...!


 

نوشته شده توسط دوست در شنبه ششم تیر 1388 ساعت 6:12


ایران ما

باز آسمان کشور فقر و فقان تاریک شد

طوفان استعمار دون،

با سیل خون نزدیک شد؛

درب سیه چال ستم،

چرخید و پا در بند غم،

با چشم تر، بشکسته سر

مام وطن زنجیر شد؛

بار دگر دریا و بر

آشفته شد از خون ما...!


 

نوشته شده توسط دوست در جمعه پنجم تیر 1388 ساعت 14:50


تو پنداری همان قویی سپیدی

که در دریای قلبم آرمیدی

بی آنی که به دریا بازگردی

نمیدانی که با دریا چه کردی!!!

تو قویی...

             لیک...

                    آن دریا کویر است...

 


 

نوشته شده توسط دوست در دوشنبه چهارم خرداد 1388 ساعت 16:18


برایم بخند _ سهیل پاشازاده

کفشهایت چه خوشبختند

در پا به پای تو

مثل چشمهایم!

هستی و

نمی بینم؛

تو می چسبی

مثل بوی پیپ

برای دیگران؛

به اجبار زندگی ست

دوستت دارم ها!!!

حالا تو هی بگو

” تویی زندگی ام “

از تو نه شعری می خواهمُ

نه نگاهی،

گاهی فقط

یک لبخند / یک لبخند

برایم بخند...


 

نوشته شده توسط دوست در یکشنبه سوم خرداد 1388 ساعت 3:11


شاملو

با درودی به خانه می آیی و

با بدرودی

خانه را ترک می گویی

ای سازنده!

لحظه ی ِ عمر ِ من

به جز فاصله یِ میان این درود و بدرود نیست:

این آن لحظه ی ِ واقعی ست

که لحظه ی ِ دیگر را انتظار می کشد.

نوسانی در لنگر ساعت است

که لنگر را با نوسانی دیگر به کار می کشد.

گامی است پیش از گامی دیگر

که جاده را بیدار می کند.

تداومی است که زمان مرا می سازد

لحظه ای است که عمر ِ مرا سرشار می کند.


 

نوشته شده توسط دوست در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 ساعت 19:37


آسمانم ابری است...

آسمانم... آسمانم ابری است ...

سنگی است... بی برف است و بی باران و بی آفتاب و بی نسیم...

بی رگبار و بی بهار و بی خزان... حتی...

آسمانم دور است... و پنهان...  بی خورشید است و بی مهتاب...

آسمانم بی رنگ است و سرد... یخ می بندی اگر نگاهت در نگاهش تلاقی کند ...

سرد می شوی اگر نیم نگاهی به آن بیاندازی... پنهان شوی بهتر است... هر جا که می توانی...

چشمهایت را ببند... گوشهایت را بگیر... صدای قلبت را خفه کن... به هیچ چیز فکر نکن...

نه رویایی... نه گذشته ای... نه روز های طلایی... نه قلب آتش کشیده ای... نه آینده ای...

نه تویی... انگار که هرگز متولد نشده باشی...

فکر کن مرده ای... آخر مرده ای...

باورت نمی شود هنوز ؟


 

نوشته شده توسط دوست در سه شنبه هجدهم فروردین 1388 ساعت 8:45


یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم

وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم

پر پرواز شکستن هنر انسان نیست

گر شکستیم ز غفلت من و مایی نکنیم

یادمان باشد سر سجاده ی عشق

جز برای دل محبوب دعایی نکنیم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

طلب عشق ز هر بی سروپایی نکنیم


 

نوشته شده توسط دوست در شنبه پنجم بهمن 1387 ساعت 20:40


اثری ماندگار از زنده یاد "حسین پناهی"

بهانه

بی تو

نه بوی خاک نجاتم داد

نه شمارش ستاره ها تسکینم

چرا صدایم کردی

چرا؟

سراسیمه و مشتاق

سی سال بیهوده در انتظار تو ماندم و نیامدی

نشان به آن نشان

که دوهزار سال از میلاد مسیح می گذشت

و عصر

عصر والیوم بود

و فلسفه بود

و ساندویچ دل و جگر


 

نوشته شده توسط دوست در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387 ساعت 18:33



 

نوشته شده توسط دوست در شنبه چهاردهم دی 1387 ساعت 17:0


وقتی که خاطره

غمگینه تو هنوز

تو خونه ی منه

یعنی که بار غم

بی تو شبانه روز

رو شونه ی منه!

غم بار عشق تو

رو دوش می کشم

پا پس نمی کشم

با این خیال پوچ

که چشمهای تو

دیوونه ی منه...!


 

نوشته شده توسط دوست در شنبه چهارم آبان 1387 ساعت 19:6


کاش من..._امین ترابی

کاش من گرمي خورشيد نگاهت بودم

کاش من معني پژواک صدايت بودم

 

شهره ي شهر به تقوا شدم اما هيهات

دلباخته ي صنعت ابروي کمانت بودم

 

در سرودن ز غم خاطره ها خيري نيست

کاش من شاعر چشمان خمارت بودم

 

مي تپد در دل اين ثانيه ها قلب جنون

کاش من نبض همين ثانيه هايت بودم


 

نوشته شده توسط دوست در پنجشنبه دوم آبان 1387 ساعت 23:50


سرگردان

دلا تا کی بدین زاری ز درد عشق بیماری

به دام زلف او تا کی چنین محزون گرفتاری

شب یلدای حزن یار شد شام غریبانم

یقین تا صبح محشر اینچنین سر در گریبانم

به گوش دل پریشان نعش امواجی ست بی سامان

به ساحل می برد تابوت آن امواج سر گردان

به دشت سینه ام گنجی ست در مخروبه ی یادت

پریوش در قیامت داد میگیرم ز بیدادت

بیا با این دل سرگشته ام لَختی مدارا کن

بیا پیش از وفاتم مهرورزی را هویدا کن


 

نوشته شده توسط دوست در جمعه بیست و نهم شهریور 1387 ساعت 2:46


عجب صبری خدا دارد...

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

همان یک لحظه اول

که ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان

جهان را با همه زیبائی و زشتی،

بر روی یکدیگر ویرانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

که در همسایه ی صدها گرسنه،

چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم ،

نخستین نعره مستانه را خاموش آندم،

بر لب پیمانه می کردم

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

که می دیدم یکی عریان و لرزان،

دیگری پوشیده از صد جامه رنگین،

زمین و آسمان را واژگون مستانه می کردم

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

به خاطر تنها یک مجنون صحراگرد بی سامان

هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو آواره و دیوانه می کردم!

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان

سراپای وجود بی وفا معشوق را،

پروانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

بعرش کبریائی، با همه صبر خدائی تا که می دیدم عزیز نابجائی،

ناز بریک ناروا گردیده خواری می فروشد

گردش این چرخ را وارونه بی صبرانه می کردم .

عجب صبری خدا دارد!

چرا من جای او بودم;

همین بهتر که او جای خود بنشسته و

تاب تماشای زشت کاریهای این مخلوق را دارد

وگرنه من بجای او چو بودم ،

یکنفس کی عادلانه سازشی

با جاهل و فرزانه میکردم.

عجب صبری خدا دارد!


 

نوشته شده توسط دوست در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 ساعت 19:10


وداع با ثریا _ محمدحسین شهریار

باید از محشر گذشت

لجن زاری که من دیدم

سزای صخره هاست

گوهر روشن دل از کان جهانی دیگر است.

عذر میخواهم پری

عذر میخواهم پری

من نمیگنجم در آن چشمان تنگ

با دل من آسمانها نیز تنگی میکنند؛

روی جنگلها نمی آیم فرود

شاخه زلفی گو مباش

آب دریاها کفاف تشنه ی این درد نیست

بره هایت میدوند

جوی باریک عزیزم

راه خود گیرو برو.

یک شب مهتابی

از این تنگنای

بر فراز کوها پر میزنم

میگذارم میروم

ناله ی خود میبرم

دردسر کم میکنم...

چشمهائی خیره می پاید مرا،

غرش تمساح میآید بگوش،

کبر فرعونی و سحر سامریست

دست موسی و محمد با من است،

میروی،

وعده ی آنجا که با هم روز و شب را آشتیست

صبح چندان دور نیست...


 

نوشته شده توسط دوست در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 ساعت 21:11


افسانه ی عمر

در کنج دلم عشق کسي خانه ندارد
کس جاي در اين خانه ی ويرانه ندارد

دل را به کف هر که دهم باز پس آرد
کس تاب نگهداري ديوانه ندارد

در بزم جهان جز دل حسرت کش ما نيست
آن شمع که مي سوزد و پروانه ندارد

دل خانه عشقست خدا را به که گويم
کارايشي از عشق کس اين خانه ندارد

در انجمن عقل فروشان ننهم پاي
ديوانه سر صحبت فرزانه ندارد

تا چند کني قصه اسکندر و دارا
ده روزه عمر اين همه افسانه ندارد


 

نوشته شده توسط دوست در چهارشنبه یکم خرداد 1387 ساعت 19:45